X
تبلیغات
{ ... هر چی بخوایی اینجا هست ... } - رمان شطرنج عشق (قسمت شصتم)38-1

{ ... هر چی بخوایی اینجا هست ... }

Virtual World

رمان شطرنج عشق (قسمت شصتم)38-1

تا بعدازظهر در مورد موضوعات مختلف صحبت كرديم و او مرا به منزل رساند و حالا واقعا خوشحالم كه با رامين آشنا شده ام چون بعد از صحبت با او احساس آرامش مي كنم و دوست دارم در راهي كه نشانم داده قدم بگذارم.
امروز حدود پنج ماهي از ملاقات من و رامين مي گذشت كه به يادش افتادم و چون ميلاد براي ديدن اميد رفته بود من هم فرصت را مناسب دانستم كه به ديدار رامين بروم. وقتي وارد مطبش شدم و اسم خود را به منشي او گفتم، نگاهي به من كرد و با او تماس گرفت و بعد از لحظه اي گوشي را گذاشت و گفت:
- خانم صادقي، دكتر گفتند حاضر به ملاقات با شما نيستندو خواهش كردند به هيچ عنوان ديگر سعي نكنيد به ديدن او بياييد.
در حاليكه هم از حرف هاي رامين ناراحت بودم و هم از اينكه به وسيله منشيش اين پيغام را برايم فرستاد، حرص مي خوردم از مطبش بيرون آمدم و به خانه برگشتم و ساعت ها به او فكر كردم. ساعت ده شب بود كه مادر صدايم كرد و گفت:
- شيواست، گوشي را بردار.
وقتي گوشي تلفن را برداشتم بعد از احوالپرسي پرسيد:
- آفاق، تو و اميد با اينكه از هم جدا شده ايد هنوز براي هم جاسوس مي گذاريد.
- يعني چه؟
- همان اقايي كه يك دفعه در خانه ما ملاقاتش كردي تماس گرفت و گفت به همان صورت مي خواهد تو را ببيند و منهم گفتم خبرت مي كنم.
- - بهش بگو فردا صبح به ديدنش مي آيم.
بعد از خداحافظي تماس را قطع كرد، فهميدم باز پاي اميد در ميان است ولي هر چه فكر كردم دليل آن را نمي دانستم درحاليكه در اين مدت سعي كرده بودم به نصيحت هاي رامين عمل كنم و حال هم كارم را داشتم و هم به ميلاد و خانواده ام مي رسيدم و هم مجتمعي كه او به طور مثال برايم گفته بود در حال ساخت داشتم، ديگر نمي دانم فردا مي خواهد درباره چه صحبت كند.
امروز صبح زود به منزل شيوا رفتم و رامين را منتظر خود ديدم، شيوا هم به بهانه حمام كردن ما را تنها گذاشت. با تعجب پرسيدم:
- رامين اتفاقي افتاده؟
- بله اميد باز نسبت به تو حساس شده.
- منكه اصلا به كسي توجه ندارم و سرم به كار خودمه، البته ديگر مثل سابق زندگيم كارم نيست و به نصيحت هاي تو گوش كردم.
- خوشحالم ولي اين بار اميد نسبت به رابطه من با تو حساس شده.
با تعجب پرسيدم:
- كدام رابطه، ما نزديك پنج ماه است همديگر را نديده ايم.
خنديد و گفت:
- خدا را شكر كه نديده ايم وگرنه حالا بايد خودم را جايي پنهان مي كردم. آفاق اين اميد عجب كينه اي منكه قيد معالجه او را زدم ولي مي داني براي من هم جاسوس گذاشته، همان منشيم.
آهي كشيدم و پرسيدم:
- رامين چطور اينقدر خونسرد هستي و مي خندي، منكه دارم از ترس سكته مي كنم.
- خب تو حق داري چون من جاي تو نيستم، ولي آن روز كه تو را رساندمتازه وارد خانه شده بودم كه اميد سراسيمه به خانه ام آمد و تهديدم كرد و گفت كه من نسبت به تو نظر دارم.
تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد و با ترس گفتم:
- يعني هيچ راه نجاتي نيست، مگر قرار نبود تو او را معالجه كني؟
- آفاق نمي توانم چون او با من صادق نيست و خيلي باهوشه و من نتوانستم آخر بفهمم اين ريشه حسادتش در چيست، به نظرم بهتر است تو با يك فرد ورزشكار قوي ازدواج كني تا بتواني از دستش راحت شوي فقط خواستم تا تو را ببينم و بگويم ديگر مرا معاف كني.
درحاليكه هنوز كمي دلشوره داشتم وقتي متوجه شدم اميد چقدر او را ترسانده كه چنين حرف مي زند آنقدر خنديدم كه احساس كردم روده هايم درد گرفته، عصباني شد و گفت:
- بله خنده ام دارد، ديوانه فقط به خاطر يك روز كه با تو گذراندم آن هم پنج ماه پيش هنوز به من شك دارد.
- حالا نظرت چيست0، به نظرت هنوز عاشقانه مرا دوست دارد؟
پوزخندي زد و گفت:
- به نظرم هنوز عاشقانه به دنبال بر هم زدن زنندگي توست، نمي دانم چطور اين موجود را دوست داري؟
- ولي ديگر او را دوست ندارم بلكه از شما خوشم مي آيد.
دست هايش را به حالت تسليم بالا آورد و گفت:
خواهش مي كنم آفاق به من رحم كن، من اصلا اهل زن گرفتن نيستم.
دوباره با صداي بلند خنديدم و او هم اين بار همراهم خنديد و بعد بلند شد و گفت:
- بهتره بروم. ولي هنوز خداحافظي نكرده بود كه برگشت و گفت:
- نه بهتر است اول تو بروي چون اگر تعقيبت كرده باشند و به گوشش برسانند كه من از اين در خارج شده ام واي به حالم، تو رو به خدا مريض هاي مرا مي بيني ويزيت كه نمي دهند تازه قصد جانم را هم مي كنند. باور كن اگر مي دانستم مخترع اين شطرنج چه كسي بوده يك مقاله اي عليه او مي نوشتم.
در حاليكه هنوز مي خنديدم، بلند شدم و چشمم به شيوا افتاد كه او هم متوجه موضوع شده بود و در حاليكه مي خنديد گفت:
- آقاي دكتر حالا اگه اين اميد بفهمه اينجا مركز جاسوسي شما و آفاق بوده، فكر كنم اينجا را به كل منفجر كنه. آفاق ما از دوستي تو گذشتيم شما اگر هم بميريد دست از اين دشمني بر نمي داريد. خب زود باش به جاي اينكه وايسي و بخندي تا نيامده و هردويتان را اينجا نديده برو.
با حرف شيوا هر سه شروع كرديم به خنديدن و بعد از مدتي از خانه شيوا بيرون آمدم و مستقيم به شركت رفتم و بعد از ظهر از منزل به شيوا تلفن كردم تا صدايم را شنيد، زد زير خنده و گفت:
- نمي دانم اميد چه بلايي سر اين بيچاره آورده بود كه اينقدر مي ترسيد.
- كي رفت؟
- يك ربع بعد از رفتن تو، چند تا بد و بيراه به اميد گفت و رفت. راستي تو فكري براي اين اميد نمي خواهي بكني؟
- خودم كه چيزي به نظرم نمي رسه يعني هنوز كاري نكرده ولي اگر حركتي ازش سر زد يك فكر درست و حسابي برايش مي كنم. شايد هم بروم پيش آقاي محمودي و از او كمك بخواهم.
بعد خداحافظي كرديم و تماس را قطع كردم، درحاليكه خود هم نمي دانستم در آينده با اميد چه بايد بكنم.
بعد از ديدارم با رامين سعي كردم بنابر نصيحت هاي او به زندگي با نگاهي تازه بنگرم، اول ساعات كارك را كم كردم و سفرهاي خارج تا آنجايي كه امكان داشت به عهده بقيه مهندسين گذاشتم مگر در مواقعي خيلي حساس . بعد سعي كردم به ميلاد برسم و با هم به ديدار اقوام مي رفتيم. اوايل همه آنها از ديدنم تعجب مي كردند چون سالها بود كه مرا كمتر مي ديدند مگر در شرايط خاط ولي كم كم خودم هم متوئجه شدم كه وقتي در وجمع هستم روحيه ام خيلي بهتر مي شود و بعد از مدتي احساس كردم كه طرز لباس پوشيدن و ظاهرم برخلاف گذشته برايم مهم شده و بيشتر به طرف آينه كشيده مي شوم و ديگر مثل سابق از اينكه لباسم هميشه تيره باشد خوشم نمي آمد، د.وست داشتم از رنگهاي شاد هم استفاده كنم. همين كه لباس مي پوشيدم به طرف آينه مي رفتم و با دقت آن را بررسي مي كردم و مدل و رنگ آن را طوري انتخاب مي كردم كه مرا زيبا نشان دهد و اين تغييرها باعث تعجب همه شده بود، ولي خودم احساس بهتري پيدا كرده بودم و در روابط با ديگران آن حالت انزوا را در خود نمي ديدم بلكه در صحبتهايشان شركت مي كردم و اگر هم از موردي خوشم نمي آمد خيلي راحت بيان مي كردم و ديگر مثل گذشته به خاطر اينكه مي ديدم عقايدم با آنها فرق دارد خودم را از جمع دور نمي كردم. با گذشت زمان كم كم متوجه شدم كه عقايد من و علي خيلي به هم نزديك است و همين هم عقيده بودنمان خود به خود باعث صميميت بيشتر ما مي شد حتي در بعضي موارد متوجه شدم خيلي راحت حرفهايي را با او در ميان مي گذارم كه در گذشته هميشه در خود دفن مي كردم و فقط مي توانستم در خلوت با تو بگويم. به مرور در تفريح ها بيشتر با بقيه همراه مي شدم و حتي هر جمعه صبح هاي زود به كوه مي رفتم و از اين تفريح سالم لذت مي بردم و با راهنمايي علي به مطالعه كتابهاي مختلف پرداختم، كتابهايي كه قبلا مطالعه نمي كردم مثل كتاب شعر، روانشناسي و فلسفي و بيشتر صحبت هاي ما در حول و هوش تفسير همان كتاب ها از ديدگاه خودمان بود.
امروز از صحبت هاي مادر متوجه شدم كه صميمت من و علي باعث شايعاتي درباره ما شده، درحاليكه ناراحت شده بودم به مادرم گفتم:
- ولي اين حرفها اصلا درست نيست، ما فقط به خاطر نقطه نظرهاي مشتركي كه داريم بهتر همديگه رو درك مي كنيم و با هم صميمي هستيم.
- خب عزيزم چرا ناراحت مي شوي فكر نمي كني همين كه همديگر رو بهتر درك مي كنيد خودش مي تواند كمك بزرگي به هر دوي شما باشد، شما زندگيتان از خيلي جهات به هم شباهت دارد و شايد بتوانيد با هم زوج خوشبختي شويد.
خنديدم و گفتم:
- - واي وقتي مادرم اين حرف را ميزند بقيه چه مي گويند، خيالتان راحت ما اصلا هيچ احساسي نسبت به هم نداريم فقط فاميل و دوست هستيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت 18:12  توسط رویا  |