{ ... هر چی بخوایی اینجا هست ... }

Virtual World

رمان شطرنج عشق (قسمت هفتادم - قسمت پایانی)

سکوت که کرد در اتومبیل را باز کردم و پیاده شدم و او باسرعت از آنجا دور شد، گفتم:

-خداحافظ علی، تو هم فقط یک مسافر بودی.

و بعد به طرف منزل رفتم. تا چند روز سعی می کردم به روال همیشه مشغول کار شوم ولی نمی دانستم چرا نمی توانم کارهایم را خوب انجام دهم حتی کار کردن هم نمی توانست دیگر ذهنم را مشغول کنم ولی تا قلم به دست می گرفتم حرف های علی به ذهنم هجوم می آورد و مرتب تکرار می شد. از جای خود بلند می شدم و مدتی را در اتاق راه می رفتم اما وقتی می دیدم که آرام نمی شوم از شرکت بیرون می آمدم و سرگردان پریشان در خیابان ها و پارک ها راه می رفتم و غروب خسته و نالان به خانه می آمدم و تازه آنجا درد واقعی را بیشتر حس می کردم، وقتی میلاد به طرفم می آمد و به آغوشم می پرید با اینکه سعی می کردم به چشمانش نگاه نکنم ولی آخر در این مبارزه شکست می خوردم و خود را اسیر آن جنگل سبز می دیدم و حس می کردم در حالیکه مادر مرتب گوشزد می کرد و می گفت، آفاق این بچه داره رنج می کشه و نمی دانی چقدر منتظر تو مانده تا برگردی ولی تو در این چند روز اخلاقت با او عوض شده حالا ما تحمل می کنیم ولی دل این بچه کوچیکه و زود می شکنه و تو با اخلاقت داری اونو از خودت دور می کنی.

حالا چند روزی است که متوجه شده ام وقتی وارد می شوم میلاد خودش را از من پنهان می کند حتی شبها پیش مادر می خوابد و از همه بدتر کابوس های شبانه است که به سراغم آمده، همیشه در این کابوس ها خود را می بینم که به طرف آیینه می روم ولی به جای خود یک هیولا ی زشت می بینم و وقتی بیدار می شوم دیگر دوست ندارم بخوابم البته می دانم همه اینها تاثیر حرفهای علی است ولی نمی دانم آنها را چطور از خود دور کنم چون هر چه فکر می کنم جز حقیقت در آنها چیزی نمی بینم. واقعا به کجا رسیده ام و چطور می خواهم در آینده وجود خود را تحمل کنم.

امروز صبح زود دوباره با دیدن همان کابوس از خواب پریدم و در حالیکه تمام بدنم خیس از عرق بود به جای خالی میلاد نگاه کردم و دیدم دیگر طاقت ندارم، فوری بلند شدم صورتم را شستم و لباس پوشیدم و کلید اتومبیل را برداشتم از خانه بیرون آمدم انگار نیرویی مرا به سوی خود می کشید. وقتی به خود آمدم روبه روی منزل آقای محمودی بودم، به ساعت نگاه کردم هنوز ساعت پنچ صبح بود و من خسته و پریشان در اتومبیل به در خانه زل زده بودم حتی نمی دانستم چرا آنجا هستم ولی این را می دانستم که باید برای پیدا کردن آرامشم به اینجا بیایم. همانطور چند ساعت در اتومبیل نشستم و امید را دیدم که با اتومبیل خود در حال خارج شدن بود، به سویش دویدم و در کنار اتومبیلش ایستادم اول با تعجب نگاهم کرد اما بعد پیاده شد و پرسید:

-آفاق اتفاقی افتاده؟ میلاد حالش خوبه؟

سرم را به علامت بله تکان دادم، گفت:

-پس اول صبح با این حال و روز اینجا چه کار می کنی؟

در حالیکه سعی می کردم اشکم جاری نشود گفتم:

-باید با تو حرف بزنم.

-حرفی نمانده، ما همه حرفهایمان را زده ایم و من تا سه روز دیگر برای همیشه می روم نگران هیچ چیز نباش می توانی بدون ترس به آینده خودت فکر کنی.

-امید به آینده فکر کردم و حالا می دانم که باید حتما با تو صحبت کنم خواهش می کنم، تو باید این فرصت را به من بدهی.

کمی تامل کرد و بعد گفت:

-من الان کار دارم هر وقت کارم تمام شد به تو خبر می دهم.

به سویش رفتم و دستش را گرفتم و گفتم:

-تو که نمی خواهی این تنها فرصت را از یک همبازی قدیمی، مادر فرزندت و بالاتر از همه یک پاکباخته بگیری می خواهی؟

مستاصل نگاهم کرد و گفت:

-باشه سوار شو.

به طرف دیگر اتومبیل رفتم و کنارش نشستم، اتومبیل را به حرکت درآورد بعد از مدتی پرسید:

-کجا بریم؟

-یک جای دنج که فقط من و تو باشیم.

لبخندی زد و گفت:

-نکنه قصد جانم را کرده ای گر چه من فقط همین نفس کشیدن برایم مانده، خیالت راحت چون اگر خواستی آن را هم راحت بهت تقدیم می کنم.

در حالیکه حرف هایش بغض گلویم را بزرگتر می کرد چشمانم را بستم و به خود گفتم، نه آفاق تا حرف هایش بغض گلویم را بزرگتر می کرد چشمانم را بستم و به خود گفتم، نه آفاق تا حرف هایت را نزدی نباید اشک هایت جاری شود برای همین سعی کردم به خودم به امید و میلاد فکر کنم و افکار پریشان این چند روز را از ذهنم بیرون کنم. با صدای امید به خودم آمدم که گفت:

-می دونی آفاق، رامین یک باغ در اطراف کرج دارد که مدتی است کلیدش را به دستم داده جای قشنگیه و چند وقت پیش که احتیاج به آرامش داشتم به آنجا رفتم. فکر کردم بریم اونجا، اعتراضی نداری؟

گفتم نه و پخش اتومبیل را روشن کردم و همچنانکه به آهنگ ملایم آن گوش می دادم چشمانم را بستم، در کنار امید احساس آرامشم را به دست آورده بودم و همانطور که به او فکر می کردم کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم. با تکان دستی بیدار شدم و امید را دیدم که خم شده و صدایم می کند، همچنانکه اسیر جنگل چشمانش بودم آهسته گفتم:

-می دونی امید چند سال است که من اسیر جنگل چشمانت هستم؟

آهی کشید و گفت:

-آفاق تو مجبور نیستی که این حرف ها را بزنی، تو می توانی راخت با علی یک زندگی جدید شروع کنی و مطمئن باش من آن را درک می کنم.

سرم را از روی صندلی بلند کردم و در حالیکه از اتومبیل پیاده می شدم گفتم:

-درباره آن بعد از حرفهای من تصمیم می گیریم.

به درختان میوه نگاه کردم، جای زیبایی بود بعد به سوی امید برگشتم و دستم را به طرفش دراز کردم و پرسیدم:

-موافقی کمی قدم بزنیم؟

دستم را گرفت، همچنانکه در زیر درختان بر روی جاده کم عرض شنی قدم می گذاشتم پرسیدم:

-امید تا به حال به صفحه شطرنج بازیمان نگاه کرده ای؟

-دیگه تمام شد آفاق، اون فقط یک بازی مسخره بود پس سعی کن فراموشش کنی.

ایستادم و دستم را روی دهانش گذاشتم و همچنانکه به چشمانش خیره می شدم، گفتم:

-نه امید نمی خواهم فراموش کنم چون اون صفحه از صبح که به در منزلتان آمدم جلوی چشمانم است می دونی اونو چطور دیدم، یک صفحه شطرنج که فقط دو مهره در آن وجود دارد، دو شاه که در وسط بازی هستند یکی افتاده و یکی ایستاده.

پوزخندی زد و گفت:

-اونی که افتاده من هستم.

-نمی دانم شاید تو و شاید من، کمکم می کنی که بفهمم آخه اون دو مهره حالت عجیبی دارند.

-آفاق دیگه این حرفها فایده ای ندارد.

-می دونی اونها دو رنگ هستند سفید و سیاه ولی نه به تنهایی به هر کدام که نگاه می کنم از دو رنگ هستند قسمتی سیاه و قسمتی سفید، در آن چند ساعت اول صبح تونستم بفهمم چرا اینطور هستند تو می دونی؟

سرش را با گیجی تکان داد و گفت:

-نه آفاق اصلا متوجه حرف هایت نمی شوم.

-ولی من حالا می دانم اونها هر دو یکی هستند مثل یک روح در دو جسم، در حقیقت تجسم ما هستند که سال ها با هم بازی کردیم و دانه دانه مهره های همدیگر را سوزاندیم غافل از اینکه حتی نگاهی به مهره اصلیمان بیندازیم. امید ما سال هاست که یکی شده ایم و تلاش بیهوده کرده ایم، ما از نفرت شروع کردیم و به عشق رسیدیم و هر چه کردیم نتوانستیم از آن فرار کنیم. می دونی اون موقع که همسر میلاد بودم یک روز حرفی به من زد که حالا به آن اعتقاد پیدا کردم، اون گفت میان عشق و نفرت فاصله ایست به اندازه یک تار مو و عقیده داشت که ما هر دو در یک طرف آن هستیم ولی خودمان نمی دانیم. امید عزیزم، حالا می دانم که هر دو عاشق هستیم و دیگر فرار هیچ فایده ای ندارد چون روح ما یکی شده و سال هاست که از هم فرار می کنیم ولی هیچ موقع آرامشمان را به دست نیاورده ایم.

دست هایش را گرفتم و گفتم:

-بهتره هم اینجا هر دو قبول کنیم که اگر شکستی بوده، هر دو بازنده هستیم و اگر پیروزی بوده، هر دو پیروز.

چنان اشتیاق و تمنائی در چشمانش بود که بدون اراده خود را در آغوشش انداختم، در حالیکه محکم مرا در آغوش گرفته بود گفت:

-آفاق، عزیزم چقدر خوب همه این سالها را توصیف کردی، حاضر هستی هر دو این آرامشی را بعد از سال ها به آن رسیدیم جشن بگیریم چون می خواهم امشب با گل و شیرینی به خواستگاریت بیایم و همه چیز را از اول شروع کنیم، می خواهم حلقه ات را خودت انتخاب کنی و در کنار سفره عقدی بنشینم که به انتخاب تو باشد. حاضری عزیزم؟

در حالیکه سرم را میان سینه اش پنهان می کردم و به اشک هایم اجازه رهایی از قفس چشم هایم را می دادم، گفتم:

-این تنها آرزوی من است.

در حالیکه در ساحل زیبا نشسته ام و به امواج نگاه می کنم، به امواجی که مثل زندگی در تلاطم هستند و همان اوج و فرود زندگی را دارند با صدای دخترم به سویش برمی گردم که مرا صدا می کند تا همبازی او و پدرش شوم. دخترم میثاق که به یاد میثاق عشق، من و امید به این نام صدایش کردیم و سال هاست که در کنار هم این عشق را در وجود فرزندانمان می نشانیم، بلند شدم و به سویشان شتافتم.



پایان

شهریورماه 1368

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت 20:58  توسط رویا  |